تبليغاتX
مامان جونمممممممممممم دوستت دارم

مامان جونمممممممممممم دوستت دارم

مادر

مادر

مــــادرم ای زنـــــدگی بخش جهــــآن مادرم

نـــام زیبایت بـــود ورد زبـــــان ای مـــادرم

روشنـــی بخشـــــای قلب نــــاتوان من تویی

مـــاه اقبـــال منـــی در آسمـــان ای مـــادرم

چونکه من با خـــوردن خــونت به دنیا آمـدم

عفـــو بنمـــا این گنــــاهم مهـربان ای مـادرم

لـــذتی در زنــــدگی دارم اگر از شیــر تست

قـــوت قلب منـــی آخر بــــــدان ای مـــادرم

کی توان دارد دلم از تو جـــــــدا گــردد دمی

  چـــون نمی گردد جــدا ناخن زجان ای مادرم

گر نباشی من نهـــال خشک هستــــم بی ثمــر

برگ من تو، حاصلم تو، باغبـــــان ای مـادرم

تا دعایت هست بر من بــــی نیازم د رجهـــان

ثروتم بخشی همـــی تو رایگان ای مــــــادرم

                                            تا قیامت زنـــده باشی مــــــادر دلســـوز مـن

                                           خوشبخت و سر فـــراز و جاودان ای مادرم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:26  توسط تنهاترین انسان  | 

مادرم

 

تقديم به كسي از گفتن خوبي هايش ناتوانم

غروب رو دوست دارم چون رنگ خون است

خون را دوست دارم چون در قلب من جاريست.

قلبم را دوست دارم چون جايگاه توست

سلام،سلام به تو اي مهربان تر از جانم، به تو كه از دستهاي پر مهرت

عشق را احساس مي كنم،با اين دستهاي پر مهرت مرا نوازش كن

با نگاه لطيفت مرا نظاره كن بگزار سرم را روي شانه هايت بنهانم.

بخند كه مي داني از خنده هايت شكوفه هاي بهاري ميبارد.

صحبت كن كه از شنيدن تما حرفاهايت آرامش تمام وجودم

را فرا مي گيرد از چهره زيبايت مهر و لطافت مي ورزد هنوز صداي

اون لالايي هاي شبانه در گوشم ميپيچد،نميدانم،نميدانم مادر عزيزم

كه چگونه به خاطر زحماتي كه برايم مي كشي قدرداني كنم

فقط مي توانم با شاخه گلي در دست با صداي بلند با نگاهي

دوستانه با عشق و صداقت فرياد بزنم هميشه با تو،دركنار تو،

و در همه حال پشتيبان تو هستم

دوستت دارم و خواهم داشت مادر خوبم....

مادرم همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:14  توسط تنهاترین انسان  | 

مادر

                 

بنــــــــــــازم همت والای مــــــــــادر

 

به قـــــــربان قـــــــد و بالای مـــــادر

 

تن جـــــان و سر و پايم فــــــدا بـــــاد

  

بــــــــه راه صبر جـــــــانفرساي مادر

  

نمي رفتم به خــــواب راحت و خوش

 

نبــــــود از نغمه يي لالاي مـــــــــادر

  

فــروغش روشنايي بخش جانهــــاست

 

رخ همر جهـــــــــان آراي مــــــــادر

 

ادا نتوان كنـــــم حقش، اگــــــــــر سر

  

بريزم همچــــــو زر در پـــــــاي مادر

  

به كودك، بـــــوي مادر مـي دهد جان

 

نگيرد دايه هـــــرگز، جاي مـــــــــادر

  

همه شب دـــــيده گان من، بــــــود باز

كه باشد انـــــدر آن، مـــــاواي مـــادر

 

لبم را بوسه ها مــــــــــــي زد شبانگاه

 

لب شيــــرين شكـــــــــر زاي مـــــادر

 

مي عشق و وفـــــا، در كــام من ريخت

 

بـــــود اين مستي از صهباي مـــــــادر 

  

مــــــرا با شيره ي جان، پرورش داد

 

دل پر مهــــــــــــر و پرغــوغاي مادر

 

نخستين حـــــــرف را، او يـاد من داد

 

منم يك قطره از در پــــاي مـــــــــادر

 

گلـم با آب مهر ش، چـون عجين گشت

 

بـــــــه سر باشد مرا، سوداي مـــــادر

 

نبي فـــــــــرموده انــــــدر شــــان مادر

 

كــــــه جنت هست، زيـــــــر پاي مادر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:0  توسط تنهاترین انسان  | 

مادر فرشته نگهبان من است

 

  

 بعد از تو از کدام دریچه

 

  آسمان را به تماشا بنشینم

 و با کدام واژه عشق را معنا کنم

 

بی تو

 

همه ی فصلها خاکستری

 

و همه ی ستاره ها خاموشند

 

کیفر شکستن دل من چند جاده غربت

 

و چند آسمان تنهایی است

 

باور کن

 

من هنوز هم

 

به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:21  توسط تنهاترین انسان  | 

تدیم به زیباترین بهانه زندگیم

تقدیم به مادرم
 

مادر عزيزتر از جانم، بعد از نام خدا

تمام زيباييها در چشمان تو نمايان مي شود...

تو آرام بخش جسم و جانم هستي...

مثل يك روز قشنگ آفتابي به آسمان قلبم

تابيدي و آمدي تا گلدانهاي اطلسي باغ

دلم مهمان خنده هاي تو شدند...

عاشقانه دوستت دارم...



مادر من یک فرشته است



 
 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:16  توسط تنهاترین انسان  | 

مادرم دوستت دارم

مادرم دوستت دارم

 

مادرم عاشقتم

love is for ever in my heart , and you're every time in my heart too.

 

مادر گلی است میان خارها

 

 مادرم قلب منی

 

 

مادر بارانیست از عشق ومحبت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:25  توسط تنهاترین انسان  | 

خاطره قسمت سوم

سلام دوستان

انشاالله که همتون خوبید اومدم ادامه خاطره ام را بنویسم

تااونجا گفتم که مامانم اس ام اس داد که ما ازبلوار قرنی میاییم

 منم فهمیدماز درب شیرازی میایند ورفتم بیرون منتظر شدم بعد

 چند دقیقه مامانم اس ام اس داد که ما سوار یک پی کی هستیم

 تامن بشناسموشون باز بعد چند دقیقه مامانم اس ام اس داد  که

 ما تا ۲دقیقه دیگه میاییم ولی تا میخواستم به مامانم چیزی

اس ام اس بزنم دیدم یک پی کی مشکی اومد مامانم عقب

نشسته بود وباباشم جلو وراننده هم داشت رانندگی میکرد

واي كه چقدرخوشحال شدم وقتي ديدم مامانم از ماشين پياده

شدو امدند سمت من منم بافاصله باهاشون حركت كردم مامانم

رفت قسمت بازرسي زنانه باباشم رفت بازرسي مردانه ورفتند

داخل منم پشت سرشون وارد شدم رفتند داخل صحن قدس

وچون بايد هركدامشان ميرفتند تو قسمت مردانه وزنانه باباي

مامانم رفت تو قسمت مردانه مامانمم ميخواست بره قسمت

زنانه باباش زودتر رفت داخل من يخواستم برم جلو پيش مامانم

كه مامانم اس ام اس داد نيا جلو منم گفتم باشه وايتادم جلو پنجره

ومامانم اومد ازجلوي من رد شد وقتي مامانم رفت داخل منم رفتم

داخل قسمت ورودي برادران ونشستم دعاي توسل خوندم وقتي

دعارو خوندم تمام شداومدم بيرون وموبايلم دردسترس شدا اخه

داخل قسمت ضريح موبايلها انتن نميدهند وقتي اومدم دردسترس

ديدم مامانم ۳تا اس ام اس داده ونوشته كجايي من اومدم بيرون جلوي

دارالقران نشستم منو بگيد ازخوشحالي بال دراوردم اومدم ديدم مامان

نازم تنها نشسته به مامانم اس ام اس دادم بيام جلو مامانم گفت نه

ولی من رفت مجلوي مامانم باحدود20متر فاصله نشستم بعدمامانم

 زنگ زدبهش گفتم مامانم بياين بريم يكم اونطرفتربشينيم كه اگه باباتون

اومدنبينمون مامانم گفت نه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:16  توسط تنهاترین انسان  | 

خاطره قسمت دوم

 

دوباره سلام دوستان

اومدم مابقي خاطره ام را بنويسم تاصبح بامامانم اسم اس داديم

 

ساعت 12/4اذان بود كه گفتيم نماز بخونيم بخوابيم تو اسم ام اس ها

 

به مامانم گفتم ازتنهايي خسته شدم خسته شدم ازبس شبها ديروقت

 

مجبورم بيام خونه تا دلم نگيره توي خونه تنها كه باشم حوصلم زود

 

سر ميره كلي باهم حرف زديم من بعداز نماز خوابيدم به مامانمم گفتم

 

بخواب خوابيدم اعت 40/5بود كه ديدم موبايلم زنگ ميزنه بلند شدم ديدم

 

اس ام اس از مامانم اوده وتوش نوشته نيم ساعت ديگه با باش ميرند

 

حرم منم ازخوشحالي بال دراورم وبلند شدم دست وصورتم را شستم

 

واومدم بيرون اومدم به مامانم گففتم كه الان دارم ميام مامانم گفت

 

عجله نكن ما تا نيم ساعت ديگه ميايم منم گفتم من تا اون موقع

 

ميرسم من سوارتاكسي شذم رفتم 5راه واز اونجاهم زود رفتم حرم

 

به مامانم اس ام اس دادم شما كدام محدوده هستيد؟ ميخوام بدانم

 

ازكدام در مياييد مامانم گفت ما ازاد شهرهستيم منم گفتم پس يا

 

از درب شيرازي وارد ميشند يا ازدرب باب الجواد بعد به مامانم گفتم

 

هروقت نزديك حرم شديد بگيد تو كدام خيابانيد تا من بفهمم ازكجا

 

مياييد رفتم توي حرم خودم تاوقتي اونا بياند جاتون خالي داشت

 

ازبلندگوهاي حرم دعاي عهد پخش ميشد منم نشستم توي

بست شيخ طوسي و دعارا با قاري زمزمه ميكردم ساعت40/6بود

 

به مامانم اس ا اس دادم گفتم ماانم كجايي گفت ما توترافيك گيركرديم

  

اخه مشهد صرصبح ترافيك داره مثل همه شهرهاي ديگه ساعت

 

نزديك ۷ بود كه مامانم اس ام اس دادگفت از خيابان قرني مياييم

منم فهميدم مامانم ازدرب شيرازي مايند حرم همونجا كه بودم

رفتم بيرون ازحرم تا ازلحظه ورود مامانم را ببينيم

 يكم طولاني شد خسته ميشيد مابقيش را باز فردا مينويسم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 21:21  توسط تنهاترین انسان  | 

خاطره قسمت اول

 

به نام خداوند جان افرين      حكيم سخن درزبان افرين

 

امرو ميخواهم بهترين خاره زندگي ام رابنويسم روز 23مهرماه بود

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

يعني2روز پيش ظهرساعت 1بود مامانم اس ام اس داد گفت من شايد

بيايم مشهد تااون اس ام اس راديدم وكلي خوشحال شدم زنگ زدم به

 

مامانم گفتم كي ميخواهي بياييد مشهد گفت مراسم عقد

دخترعمويش  هست ساعت 2حركت ميكند ميايد مشهد من كلي

 

ذوق كردم اولش مامانم ميگفت شايد نتونيم همديگررا ببينيم فقط

ازدور بايد هم را ببينيم من بازم به همين راضي بودم مامانم گفت

 

ساعت 2حركت ميكنم وساعت8ميرسم مشهد من رابگيد از

خوشحالي بال دراوردم اينكه بعدازيك ماه ميخواهم مامان نازم

راببينم ساعت 7بود من رفتم ترمينال تا وقتي مامانم ميرسه

ازدور ببينمش ولي يكم خسته بودم توي ترميتال خوابم  برد

بلندشدم ديدم اي واييييييييييييييييييييييي ساعت13/8است من

 

خوابم برده مامانم رسيده وبه هم اس ام اس داده كه ما رسيديم

 

ولي من خواب بودم زود به مامانم اس ام اس دادم وگفتم

مامان جونم ببخشيد من خوابم برده بود وبهش خوش امد گفتم

ولي دوست داشتم لحظه ورود مامانم رو ميديدم خودم رو

جلوي پايش قرباني ميكردم ولي نشد وقتي به مامانم اس ام اس

 

دادم گفت مارسيديم تو جشن هستيم هرچي به مامانم اس ام اس

ميدادم جواب نميداد ساعت 25/1دقيقه بودكه مامنم اس ام اس داد

 

كه توش نوشته بود(پسر گل من بيداري) منم جواب دادم اره

مامان نازم بيدارم گفت ببخشيد يكي ازعموهايم مهندس

كشاورزي هست وقتي من را ميبينه ولم نميكنه وا الان داشت

 

باهام حرف ميزد منم گفتم خواهش ميكنم مامان مهربون وفرشته ام

 

تا صبح به مامانم اس ام اس دادم واونم بهم اس اس داد ايشالله توي

 

ادامه مطلب كه فردا مينويسم كل حرفها واس ام اس هامون رو

 

براتون مينويسم وداستان جالب ديدنمون را مينويسم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 22:1  توسط تنهاترین انسان  | 

به نام خالق عشق

 

سلام به همه دوستان

 میخواهم بهتون بگویم مامانم (صبا)کیست؟ خانمی 23ساله اهل .......... دارای

 لیسانس ................. یک فرشته به تمام معنا  مربی یک مرکز نگهداری از

 دخترانی که بی سرپرست هستند البته نه مربی که حقوق بگیرند نه بلکه بطور

 افتخاری اونجا کار میکنه حالا بهتون میگویم اشنایی من ومامانم چطوربود؟ من  

توی تالار ایه های انتظار میرفتم اونجا میامد من یک وبلاگ دارم که سرگذشتم

 راداخلش نوشتم وبلاگ(دل نوشته های کودک خیابانی) وبلاگ را برای همه بچه های

تالار میفرستادم که مامانم بهم پی ام داد وگفت وبلاگت راخوندم وزیباست یادمه به

 مامانم گفتم ممنونم معرفی مبکنبد؟ گفت بک دوست بعد بهوشون گفتم من نمیدونم

 خانم صداتون کنم یا اقا بعد مامانم گفت من اسمم صباهست گفت میشه کمکم کنی

 گفتم چه کمکی؟ گفت که من توی یک مرکزهستم میخوام بابعضی از روحیات

بچه ها اشنا بشوم چون بعضی وقتها نمیدونم چه کارکنم درمقابل بعضی حرکاتشون

 

نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم

 بقیه مطلب را فردا مینویسم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:3  توسط تنهاترین انسان  |